بعدازظهری پاییزی، لمیده‌ام روی کاناپه‌ی چوبی که سالهاست روی بالکن، بهار و خزان، سبز و زرد و نارنجی و سپید را به تماشا نشسته. رطوبت و نمِ مُدام، فرتوتش کرده و با هر تکان کوچک من، ناله‌ای سرمی‌دهد. دو کوسن یشمی پشت کمر و یک آبی رنگش زیر دست …