از ترس‌هلیمان می‌گفتیم. پرسید از “مرگ” نمی‌هراسی؟ گفتم به رخوت و سکون ناشی از جاودانگی که می‌اندیشم، به زمان محدود تجربه‌ی زیست‌مان که فکر می‌کنم،مرگ را نه هراسناک بلکه بزرگترین مشوق خود می‌یابم؛ مشوق عبوس و مرموز.

بهار برای من با رویش دوباره‌ی “او” می‌آید؛ پنج-شش سالی هست با هم هستیم. اسمش را پسرک گل‌فروش رویش گذاشت: “ناز فرانسوی”! فصای خانه را دوست ندارد. چهار فصل سال بیرون است. کمتر از باقی دوستان و خویشاوندانش -که داخل خانه سکونت دارند- یکدیگر را می‌بینیم. دوستانش بیشتراز او با …

“لذت چیزی را که در اختیار داری، با آرزوی آن‌چه نداری ضایع مکن. به خاطر داشته باش که آنچه اکنون داری، چیزی بوده که زمانی آرزوی داشتنش را می‌کردی” این یکی از جملات معروف “اپیکور” -فیلسوف لذت‌گرای یونانی- است. اپیکور لذت را مساوی با خیر و خوبی  و وظیفه هر …