قرارمان این بود: نهار روزهای تعطیل با من؛ جمعه را دیرتر از همیشه آغاز کردیم. خودم به تنهایی اهل صبحانه‌ی مفصل نیستم. آرزویم اما همیشه این بوده که شریکم باشد. گاهی مرا به این شادی دعوت می‌کند. این جمعه اما روزش نبود. صبح را با گری مور و راجر واترز …

لحظاتی در زندگی هست که کاری از تو بر نمی‌آید؛ هستی بی‌توجه به تو راه خویش می‌رود، انگار که تو هیچ نیستی. لحظاتی در زندگی هست که تنها باید سرنوشت را به نظاره بنشینی. منتظر بمانی که بیاید و طوفانش بناهایی ویران کند. و بعد آن‌طور زندگی می‌کنی که هیچ‌گاه …

همین‌جا، از روی تختی که دراز کشیده‌ام، از پنجره‌ای رو به جنوب، -همان پنجره که تابلوی نقاشی عبور ابر از آسمان آبی ست در همسایگی خانه‌های رنگ پریده و عبوس سیمانی با دودکش‌هایی هم‌سن و سال من و آنتن‌هایی که آخرین بازماندگان نسل UHF هستند- به بیراهه رفتم. داشتم می‌گفتم …