همین‌جا، از روی تختی که دراز کشیده‌ام، از پنجره‌ای رو به جنوب، -همان پنجره که تابلوی نقاشی عبور ابر از آسمان آبی ست در همسایگی خانه‌های رنگ پریده و عبوس سیمانی با دودکش‌هایی هم‌سن و سال من و آنتن‌هایی که آخرین بازماندگان نسل UHF هستند- به بیراهه رفتم. داشتم می‌گفتم …

از ترس‌هلیمان می‌گفتیم. پرسید از “مرگ” نمی‌هراسی؟ گفتم به رخوت و سکون ناشی از جاودانگی که می‌اندیشم، به زمان محدود تجربه‌ی زیست‌مان که فکر می‌کنم،مرگ را نه هراسناک بلکه بزرگترین مشوق خود می‌یابم؛ مشوق عبوس و مرموز.

بهار برای من با رویش دوباره‌ی “او” می‌آید؛ پنج-شش سالی هست با هم هستیم. اسمش را پسرک گل‌فروش رویش گذاشت: “ناز فرانسوی”! فصای خانه را دوست ندارد. چهار فصل سال بیرون است. کمتر از باقی دوستان و خویشاوندانش -که داخل خانه سکونت دارند- یکدیگر را می‌بینیم. دوستانش بیشتراز او با …