لحظاتی در زندگی هست که کاری از تو بر نمی‌آید؛ هستی بی‌توجه به تو راه خویش می‌رود، انگار که تو هیچ نیستی. لحظاتی در زندگی هست که تنها باید سرنوشت را به نظاره بنشینی. منتظر بمانی که بیاید و طوفانش بناهایی ویران کند. و بعد آن‌طور زندگی می‌کنی که هیچ‌گاه …

همین‌جا، از روی تختی که دراز کشیده‌ام، از پنجره‌ای رو به جنوب، -همان پنجره که تابلوی نقاشی عبور ابر از آسمان آبی ست در همسایگی خانه‌های رنگ پریده و عبوس سیمانی با دودکش‌هایی هم‌سن و سال من و آنتن‌هایی که آخرین بازماندگان نسل UHF هستند- به بیراهه رفتم. داشتم می‌گفتم …

از ترس‌هلیمان می‌گفتیم. پرسید از “مرگ” نمی‌هراسی؟ گفتم به رخوت و سکون ناشی از جاودانگی که می‌اندیشم، به زمان محدود تجربه‌ی زیست‌مان که فکر می‌کنم،مرگ را نه هراسناک بلکه بزرگترین مشوق خود می‌یابم؛ مشوق عبوس و مرموز.

بهار برای من با رویش دوباره‌ی “او” می‌آید؛ پنج-شش سالی هست با هم هستیم. اسمش را پسرک گل‌فروش رویش گذاشت: “ناز فرانسوی”! فصای خانه را دوست ندارد. چهار فصل سال بیرون است. کمتر از باقی دوستان و خویشاوندانش -که داخل خانه سکونت دارند- یکدیگر را می‌بینیم. دوستانش بیشتراز او با …

“لذت چیزی را که در اختیار داری، با آرزوی آن‌چه نداری ضایع مکن. به خاطر داشته باش که آنچه اکنون داری، چیزی بوده که زمانی آرزوی داشتنش را می‌کردی” این یکی از جملات معروف “اپیکور” -فیلسوف لذت‌گرای یونانی- است. اپیکور لذت را مساوی با خیر و خوبی  و وظیفه هر …

سوال بزرگ ما در این دنیا چیست؟ همیشه شنیده ایم که “هدف داشتن” و حتی شاید مهم تر از آن “رویا داشتن”، برای موثر زیستن مهم و حیاتی است. می گویند آدمی بدون رویا سرگردان خواهد بود. بدون رویاپردازی، هدف گذاری هم نمی توان کرد و آدم بی هدف، سردرگم …