بهار

بهار برای من با رویش دوباره‌ی “او” می‌آید؛ پنج-شش سالی هست با هم هستیم. اسمش را پسرک گل‌فروش رویش گذاشت: “ناز فرانسوی”!

فصای خانه را دوست ندارد. چهار فصل سال بیرون است. کمتر از باقی دوستان و خویشاوندانش -که داخل خانه سکونت دارند- یکدیگر را می‌بینیم. دوستانش بیشتراز او با روحیه و خصوصیات من آشنا هستند. می‌دانند چه موزیکی گوش می‌دهم، چه فیلمی می‌بینم، حتی چه کتابی می‌خوانم، چه غذایی می‌خورم، کی می‌روم و کی ‌می‌آیم. اما با این حال “او” سوگلی من و پیام‌آور بهار است.

هر سال با شروع سرما، تن سبزش زرد و اندام با طراوتش خشک می‌شود. هر سال نگرانش می‌شوم. نیمه‌های اسفند اما دوباره نفس می‌کشد و شروع می‌کند به جوانه زدن. همان تن خشکی که در زمستان هیچ امیدی به رویش در آن نمی‌یافتم جوانه می‌زند. من برایش می‌خوانم و او برایم می‌رقصد.

بهار آمده است. این را “نازِ من” می‌گوید.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.