آن سو

قرارمان این بود: نهار روزهای تعطیل با من؛
جمعه را دیرتر از همیشه آغاز کردیم. خودم به تنهایی اهل صبحانه‌ی مفصل نیستم. آرزویم اما همیشه این بوده که شریکم باشد.
گاهی مرا به این شادی دعوت می‌کند. این جمعه اما روزش نبود.
صبح را با گری مور و راجر واترز شروع کردیم. انتخاب موسیقی معمولا به عهده اوست. گاه‌به‌گاه دی‌جی صدایش می‌کنم.
از معدود روزهای آفتابی اردیبهشت تهران است. پرده‌ها را کنار زدم و آفتاب را دعوت کردم به نوازش تن نیمه‌عریانش که لمیده بود روی کاناپه و با چشمان بسته و تکان‌های سر، تیم را در نواختن موسیقی همراهی می‌کرد. این‌کار را همیشه جذاب انجام می‌دهد. انگار نت به نت موسیقی را می‌داند. گاه رهبر ارکستر می‌شود و دیوانه‌وار لذت می‌برد.
دستمال به سر به تمیز کردن آشپزخانه مشغول بودم. همراه با حرکاتی که سعی می‌کردم سوار بر اتمسفر باشد. گفت این روزها آینده برایش کدر است. جا خوردم. انتظار نداشتم پشت سرم باشد. در حال خودم بودم و او رها بود‌. تایید کردم که روزهای شفاف‌تر هم داشته‌ایم. پرسید مهم است بدانی کجا باید بروی؟ گفتم دقیقا نه اما تقریبا شاید؛ گفت حواست باشد دانستن‌ش یک مساله است و در مسیر بودن مساله‌ای جدا.
راست می‌گفت؛ توهم دانستن نباید آدمی را از عمل کردن وا رهاند.
قهوه‌اش آماده بود. لیوان آبی‌اش در دست، روی ریتم موسیقی، بر نوک انگشتان شهوت‌انگیز پایش، تا لمیدن روی صندلی رقصید. گویی نقش یک زن خوشبخت را در سالن تئاتری در پاریس اجرا می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.